روزی که فرشته آسمونی ما زمینی شد
بلاخره روزی که منتظرش بودیم رسید. صبح ساعت 6 باید بیمارستان صارم بودیم. من و بابا، مامانی و خاله ویدا همراه عمه شقایق و مامان شهره رفتیم بیمارستان. اول یکسری فرم پر کردیم و بعد منتظر نشستیم تا نوبت من برسه. بلاخره یه خانم مهربون به اسم خانم اسفندیاری منو صدا کرد و همراه بابایی و مامان معصی سوار آسانسور شدیم و رفتیم بخش. بابایی باید بیرون منتطر می موند. شماره اتاق 210 بود. اول باید گان می پوشیدم. بعد یه سری فرم و سوالات مختلف و بعد هم نوار قلب. دل تو دلم نبود تا چند دفیقه دیگه پسرمو می دیدم. بلاخره خانم پرستار اومد دنبالم منو سوار ویلچر کرد و رفتیم به سمت اتاق عمل. قبلا همش با خودم فکر می کردم حتما تو این لحظه می ترسم اما اینقدر به فکر تو بو...
نویسنده :
ندا
23:23



