روزی که فرشته آسمونی ما زمینی شد
بلاخره روزی که منتظرش بودیم رسید. صبح ساعت 6 باید بیمارستان صارم بودیم.
من و بابا، مامانی و خاله ویدا همراه عمه شقایق و مامان شهره رفتیم بیمارستان. اول یکسری فرم پر کردیم و بعد منتظر نشستیم تا نوبت من برسه. بلاخره یه خانم مهربون به اسم خانم اسفندیاری منو صدا کرد و همراه بابایی و مامان معصی سوار آسانسور شدیم و رفتیم بخش. بابایی باید بیرون منتطر می موند. شماره اتاق 210 بود. اول باید گان می پوشیدم. بعد یه سری فرم و سوالات مختلف و بعد هم نوار قلب. دل تو دلم نبود تا چند دفیقه دیگه پسرمو می دیدم. بلاخره خانم پرستار اومد دنبالم منو سوار ویلچر کرد و رفتیم به سمت اتاق عمل. قبلا همش با خودم فکر می کردم حتما تو این لحظه می ترسم اما اینقدر به فکر تو بودم که همه این لحظات خیلی سریع گذشت. توی اتاق عمل یه آقای دکتر اومد و بعد از خوش و بش آمپول بی حسی رو به کمرم زد. در عرض چند ثانیه پاهام گرم و بی حس شد. بعد یه پرده سبز جلوم کشیدن و خانم دکتر اشتری مشغول کار شد. هیچی احساس نمی کردم. تا اینکه صدای تو اومد. خیلی خوشحال بودم که روش بی حسی رو انتخاب کردم تا اولین کسی باشم که صدای تو رو می شنوه. بعد تو رو گذاشتن روی میز و تمیزت کردن. بابا شهریار هم تو اتاق عمل بود. پیش منو تو. اصلا لحظه قابل وصفی نیست. ایشالا نی نی خودت که به دنیا اومد می فهمی چی می گم. وقتی گذاشتنت کنارم که شیر بخوری از دیدنت سیر نمی شدم. بعد از اتاق ریکاوری رفتم بخش. تو رو هم چند لحظه بعد اوردن پیشم. ساعت تولدت 10 و 14 دقیقه بود. تا حوالی عصر مشکلی نداشتم اما کم کم با رفتن بی حسی دردا شروع شد. خیلی وحشتناک بود. نمی تونستم خودم رو تکون بدم. تا 12 شب جز سرم چیز دیگه ای نخوردم . بعد هم می تونستم تا صبح فقط آب کمپوت بخورم. صبح باید راه می رفتم.اما از تخت پایین اومدن برام غیرممکن بود دردش خیلی بد بود اما برای اینکه مرخص بشمو زودتر برم خونه تمام سعمو کردم. بلاخره راه رفتم. البته بگم که شما هم تمام شبو گریه کردی. صبح فهمیدیم تمام گریه هات از گشنگی بوده. پرستار اومد و بردت بخش نوزادان. بهت شیر خشک دادن تا سیر شدی و بلاخره خوابیدی.من هم ظهر مرخص شدم و با هم اومدیم خونه




روزی که فرشته آسمونی ما زمینی شد
