وقتی یک فندق تمام زندگی ما می شود
نه شوخی نیست، خیلی هم جدی است بسیار جدی تر از آن که فکر کنی یا تا این لحظه تجربه اش را داشته باشی
روزگار طولانی تو بودی و خودت، درس و کار و یک دنیا اوقات فراغت که هر جور دوست داشتی به بطالت می گذروندی. بعد همسفر مردی از تبار خوبی ها شدی، بعد روزگار ورق خورد جای کسی به غیر از همسفرت خالی بود، چشم باز کردی بعد آن همه سنگینی و راحت نخوابیدن و سخت راه رفتن و یک آن دیدی ای وای من، یکی آمده اندازه یک فندق به سفیدی برف و نرمی پنبه و شده همه زندگی تو و همسفرت.
یکی آمده که بوی ناب خدا را می دهد و تو جرعه جرعه در حال نوشیدن اویی
یکی آمده شده همه وجودت و این همه کس شدنش شده دلشوره تمام وقت این روزها و شب هایت. الان هم انگار نه انگار بر روی تختت در رختخوابت آرام خوابیده و تو را رها کرده با این همه دغدغه ریز و درشت و در هم برهمی که داری. به او چه؟ تو خواستی




وقتی یک فندق تمام زندگی ما می شود
